×
×

بازدید از مدرسه رویش در خیابان هرندی

بازدید از مدرسه رویش در خیابان هرندی

این بار مهمان مدرسه بچه های کار بودیم. مدرسه ی صبح رویش در خیابان هرندی (همان دروازه غار قدیم). وارد مدرسه که شدیم حال و هوا و ظاهر بچه ها، من را یاد بچه های محروم جنوب کرمان انداخت! با بچه هایی که گل بازی می کردن روبوسی کردم. می گفتند: «آقا دستت کثیف میشه ها.» با همه آن ها دست دادم.

بچه های مدرسه چند دسته بودند: آنهایی که پدر و مادر بزهکار داشتن، آن هایی که مجبورند کار کنند و آن دسته ای که به خاطر محله ومحیط نامناسب، در معرض آسیب هستند. آسیبهایی که از بیانش شرم داریم. برخی از بچه ها شناسنامه ندارند، برخی دختران هشت سالگی مجبور به ازدواج می شوند و....

رفتیم دبستان پسرانه، بچه ها فوتبال بازی می کردند. مثل بچه های منطقه خیلی خشن بازی می کردند. رفتم با یکی از تیمها -بازیم بدک نیست- از من یاد گرفتند به هم پاس بدهند! قبلش همش تک روی می کردند.

بچه ها خیلی زود صمیمی می شوند و حالا به جای حاج آقا یا آقا، بهم گفتند عمو. زنگ مدرسه خورد و موقع رفتن به خانه است؛ خیلی ها ناراحتند، میشه حدس زد چرا؟ این یکی از تفاوتهای جدیشون با کودکان منطقه است.

در دبستان دخترانه پای صحبت مدیر مدرسه نشستیم. مثل یک مادربزرگ مهربان برای بچه ها بود. می گفت کار برای این بچه ها و خدمت به آن ها خستگی ندارد. توی این سال ها حتی یک بار هم خسته نشده بود. یاد جمله حضرت امام افتادیم که فرمود: کار برای خدا خستگی ندارد.

مدرسه یک سال است که به همت شهرداری وکار جهادی تعدادی جوان مؤمن انقلابی شروع به کار کرده و در همین بازدید چند ساعته معلوم بود که بچه ها طی همین مدت خیلی رشد داشتند.

سراغ بچه ها رفتیم، با دختر کوچولوها فوتبال دستی بازی کردیم، خیلی وارد بودند! وقتی گل میزدم همه حتی تیم مقابلمون هورا می کشیدند. جالب اینکه با هر تیمی هم که بودم آن تیم می باخت! با این حال تیم جدید من را به عنوان یار خودشان انتخاب می کرد. خنده ها و خوشحالی آن ها جدا شدن را سخت کرد.

یک جمع ۴۰ نفره جوان -معروف به بچه های جهادی- علاوه بر معلمان مدرسه، مسئولیت اداره اینجا را بر عهده داشتند. در نگاه اول ظاهرهای متفاوتشان خیلی به چشم می آمد. با چند نفر از –به اصطلاح- ظاهر معیوبها صحبت کردیم. دست آخر جز شرمندگی چیزی برای ما نماند. گفتم قدر کار خود را بدانید و اینکه به قول مرحوم امام شاید عبادتی بالاتر از خدمت به این بچه های محروم وجود نداشته باشد.

البته در کنار این ها بچه های حزب اللهی هم دیده می شدند که این قدر مشغول کارها و وظایفشان بودند، فرصت نشد خیلی با آن ها گپ بزنیم. به هر حال زمینه ی خدمت به این بچه ها،  همه را دور هم جمع کرده بود. واقعا جهادی هم کار می کردند. کارهایشان اصلا ساعت نداشت. بعضی روزها هشت صبح تا دوازده شب. حقوق هم که به قول خودشان به اندازه ی پول کرایه رفت و برگشت هست، البته اگر بدهند. با این همه واقعا به رسالتشان ایمان داشتند. البته جای خالی یک طلبه جهادی به روشنی، حس می شد...

یکی از قوانین مدرسه این بود که نمی شد با بچه ها عکس بگیریم. ما هم به عکس های نمایشگاه بیرون مدرسه که به همت بچه های جهادی و بچه های مدرسه، برپا شده بود، اکتفا کردیم. نمایشگاهی که خود، داستان مفصلی داشت.


افزودن دیدگاه جدید

CAPTCHA
...
Fill in the blank.‎